سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

رسم عیاری


واژه ای که از ما دور و یا به ما نزدیک است

به هنگام توانگری خود را از آن بی نیاز می بینیم و در زمان بیچارگی آخرین تیر امید است به قلب سیاه نا امیدی.

آن هنگام که دیگر از دست تو و امثال تو کاری برای تو بر نمی آید و ناگزیر می بایست به خدا روی آوری و او برایت مفهوم می یابد.

آن قدر تنهایت میگذارد که به غیر از تو و او کسی نیست.

آن موقع است که با استخاره اذن ورود می طلبی . ورود به درگاهی که در بیشتر اوقات زندگی به آن ایمان نداری.

شب هنگام که از سر تصادف شب قدر نیز بود نگاهی به کتاب انداختم و آن را خوب ورنداز کردم . با خودم گفتم چرا باید به تو اعتماد کنم ؟ . تو کتابی هستی به زبان عربی و خیلی هم جا نمی گیری. پس چگونه می خواهی مرا در مقابل این حمله حوادث محفوظ بداری؟ . ولی خوب چاره ای ندارم جز تو . # دیگری نمی شناسم تو ببر که آشنایی#

چند لحظه ای نیتم را صاف کردم در حالیکه دلهره ای داشتم . دلهره اینکه جوابی نفرستد و یا اینکه تاب تحمل جوابش را نداشته باشم.

 

کتاب را گشودم

 

سوره حجر آمد

# ما خودمان این قرآن را نازل کردیم و ما حفاظت آن می کنیم # آیه 9

همچنان باور ندارم که اوست که با من سخن می گوید :

# بدینسان تردید را در دل بد کاران راه میدهیم ، قرآن را باور ندارند و آیین گذشتگان چنین بوده است ، اگر دری از آسمان را بایشان بگشاییم و بنا کنند که از آن بالا بروند گویند ما را چشم بند کرده اند#

 

در استخاره به دنبال جوابی می گردم که مرهمی باشد بر زخم دل من

# پس گذشت کن ، گذشت کردنی نیکو #

# به خدایت قسم همگیشان را از آنچه می کرده اند بازخواست می کنیم ، ما می دانیم که سینه ات از آنچه می گویند تنگ می شود#

 

و تازه ایمان تو محک می خورد که چگونه خواهم توانست به یگانه پاسخی که محتاج آن هستم وفا دار بمانم. آیا ظرفیت آن را دارم؟.

آیا شک و تردید مرا از پای درخواهد آورد ؟ و آنچنان نخواهم کرد که او می گوید ؟

چه تضمینی وجود دارد که آنچه می گوید محقق خواهد شد ؟ اگر نشد چه ؟

آیا پاره کاغذی قانونی و یا عملی از سر انتقام جویی زخم مرا بهتر درمان نمی کند ؟

اگر در سکوتم خم شدم چه؟ اگر زیر دست و پای کینه له شدم چه ؟

 

چه دشوارست تحمل آنچه یارای آن را نداری

چه دلخراش است تحمل نگاههای معنی داری که تو را به سان یه احمق می نگرند

چه سنگین است تحمل پاسخ های بی انصافانه تو

چه مصیبتی است پذیرفتن اینکه این تویی

 

چه دشوار است ایمان داشتن

چه دشوار است صبر داشتن

چه دشوار است امید به حق داشتن

 

چه زشت است بدی را به بدخواهی پاسخ گفتن

 

خدایا به دل نمی توانم ولی به زبان می اورم که گذشتم. شاید که کمکم کنی تا به دل نیز بتوانم.

چه فاصله کوتاهی دارد ایمان و حماقت

 

# برخیز تا یکسو نهیم این دلق ازرق فام را           بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود       توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

#

 

 

چه سخت است ایمان به خدا داشتن



مهدی واله ::: یادداشت ثابت - شنبه 89/6/14::: ساعت 9:37 صبح


  

عهد کردم که چو این غم  دگر بار  به سرآید       همه روزم  خنده کنان سوی میخانه درآیم

 

می خواهند نور خدا را بدهان هایشان خاموش کنند و خدا نمی خواهد جز آنکه نور خویش آشکار کند و گرچه کافران کراهت داشته باشند .         سوره توبه آیه 32

 

اگر خدا شر را به شتاب بمردم می داد بهمان شتاب که خیر را به ایشان می دهد، بی گفتگو مدتشان سر آمده بود.             سوره یونس آیه 11

 

انسان از جلو رویش و از پشت سرش فرشتگان پیاپی دارد که او را بفرمان خدا حفاظت کنند.              سوره رعد آیه 11

 

سخن نیک چون نهال نیک است . بیخش در زمین استوار و شاخش رو به آسمان است.                     سوره ابراهیم آیه 24

 

در زمین خدا به تکبر راه مرو که هرگز زمین را نخواهی شکافت و هرگز به بلندای کوه ها نخواهی رسید.              سوره بنی اسراییل آیه 37

 

و چون قرآن بخوانی میان تو و کسانی که دنیای دیگر را باور ندارند پرده ای ضخیم قرار دهیم.                  سوره بنی اسراییل آیه 45

 



مهدی واله ::: یادداشت ثابت - دوشنبه 88/6/31::: ساعت 1:1 عصر


بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم




مهدی واله ::: شنبه 92/1/24::: ساعت 12:30 صبح


من خالی را هیچ پر کرده است. 

هیچی از احساس ، هیچی از ترس 

هیچ با من راه می رود تا...

من تحمل دارم هیچ را

من تحمل ندارم ترا

مرا با هیچ واگذار 



مهدی واله ::: دوشنبه 92/1/12::: ساعت 1:10 صبح


 

این روزها همه چیز برای من خسته کننده شده است. صبح ها دیر پا می شم ، دیر میام خونه و شب ها دیر می خوابم. و پشت هم سیگار

این تنها چیزیه که هنوز می خوام. کمی شلخته هم شده ام. بلکه بیشتر. 

چیزی توجه من رو به خودش جلب نمی کنه. به غیر از آینه قدی که روی در کمد مدام ایستاده. گرچه این روز ها دل و دماغ خودنمایی در آینه را ندارم ولی ظاهرا امشب برایم حکایت جدیدی داره. 

تازه امدم خانه و کتم را روی دسته صندلی کنار آینه قدی می اندازم و توجهم به خودم در آینه قدی جلب می شه. 

یک مرد 34 ساله با ظاهری اداری و نسبتا شیک. بهم میاد که مدیر باشم . یک مدیر جوان و موفق با موهای کوتاه و مرتب. اندامی متناسب بدون افتادگی شانه ها و برآمدگی شکم. چشم های گود افتاده که دلش عینک می خواد. خوشحال به نظر نمی رسم. حتی صاف هم روبروی آینه قدی نایستاده ام. شانه چپم را مثل طلب کارها کمی جلو داده ام . طلب کاری ترسو که می ترسه آینه قدی هم یک مشت توی شکمش حواله کنه.

از حالت لب های نیمه بازم انگاری که می خواهم چیزی بگویم... : "خوب کردم، حقش بود"

ریش پرم نیز حکایتی تازه دارد. انگار وجودش لازمه آرامش هست. بدون این ریش شبیه بچه های در آستانه گریه هستم. شبیه یک احمق ترسو که بهش توهین شده . غرورش شکسته شده و بدتر از همه کودن و هالو فرض شده. این ریش آستری هست بروی خطوط یادگاری. یادگاری های بد و دردناک

نمی دانم خم شده ام یا نه ولی مسلما شکسته ام. وحالا اعاده حیثیت کردم مثل ترسویی که کتک بدی خورده و البته به نا حق و بعدش با یک میله از پشت و آنی توی سر طرف کوبیده.

حالا آینه ازش می پرسه که چرا؟... : "خوب کردم ، حقش بود"

افکار و خاطره ها واسطه گری می کنن که حالا کوتاه بیا. دنبالشون رو می گیرم و می خوام خاطرکی ، حسکی، چیزکی من رو متقاعد کنه که ناگهان صدایی مهیب در جواب هیچ فریاد می زند "نه"

آنقدر محکم و با اراده که کم مانده به جای خدا به او ایمان بیاورم. 

"نه" نیز مانند ریشم این روزها تنها پشتوانه و دلگرمی من هست. به مانند کودکی به آوای پدرانه "نه" اعتماد می کنم چرا که حس می کنم او دوباره بذر غرور در هم شکسته ام را بروی ویرانه های وجودم خواهد پاشید

و من بی صبرانه منتظر اولین جوانه های غرورم هستم. که دوباره برای من نقل کند که هنوز آنقدر می ارزی که سکه ات را به بهای وزین تر بخرند.

 



مهدی واله ::: سه شنبه 91/12/15::: ساعت 9:34 صبح


سال 1390 به اتمام رسید اما انگاری نه برای من

انگاری یه چیزایی جا مونده . مثل مرثیه ای که آخرش گریه نکنی یا مسافرتی که خستگیش تو تنت مونده باشه. مثل هر چیز نا تمام دیگه.

این چند روز تعطیلی عید را روی حساب برنامه می گذروندم اما پایان شب دلم رضا نمی داد که بخوابم . این بود که حادثه هر شب به کنار دریا رفتن بود. یک چیزی خارج از برنامه.

آه دریای با ابهت لعنتی.

وقتی که آرومه انگار داره با طعمه های نیمه جان ساحل بازی می کنه و وقتی طوفانی میشه لرزه بر قامت تک تک دیوارهای کوچه پس کوچه های نزدیک می اندازه.

خونه پدرم با دریا زیاد فاصله نداره فقط باید یک بلوار رو رد کنی. برای اولین بار بعد این همه سال چشمم به یک نخل بلند افتاد که با همه بزرگی فقط یک موزاییک پیاده رو را اشغال کرده بود. دست کم سی چهل سال سن داره. به سرم زد واسه تفنن هم که شده صاحبش رو پیدا کنم تا ازش از اولین روزی که اون رو کاشته بپرسم . بعد گفتم اصلا شاید صاحبش مرده باشه. رها کردم

همین طور که خودم رو قانع می کردم که اون کارو نکنم به جلوی ویترین یک آموزشگاه نقاشی رسیدم به یک تابلوی بزرگ رنگ و روغن. تصویری از یک بیابون شن زار و تاریک و تنه درختان قطع شده که هیچ تناسبی با بیابون نداشتند و البته یک جغد که روی تنه یک درخت نشسته بود. نگاه جغد اونقدر مضحک بود که بتونه حس یاس و نا امیدی و تاریکی رو از تابلو دور بکنه. اگه مغازه باز بود حتما می خریدمش و از صاحبش می خواستم یک امضایی هم پاش بندازه ولی افسوس که بسته بود . تازه خونه من اونقدرا بزرگ نیست که بتونم برای چنین تابلوی بزرگی جای مناسبی پیدا کنم. خلاصه دوباره رها کردم تا کم کمک به لب ساحل رسیدم و روی سنگ های زشت ساحل نشستم.

دریا بر خلاف چند شب گذشته کمی نا آرامی می کرد .سعی کردم انتهای اون رو از آسمون تشخیص بدم ولی انگاری به هم دوخته شده بودند. توی دریا بیشتر از هر چیزی دندون های سپید موج ها خودنمایی  می کردند.

آسمان هم تعریفی بود معجونی از سیاهی شب و ابرهای مه گونه تیره. چند تایی هم ستاره برای دل خوشی کارنامه سیاه شب.

سیگار اول رو به مانند تمام سیگاری ها با آرزوی اینکه یک روزی آخریش باشه روشن کردم. آخ که این سنگ ها چقدر سخت و ناراحت هستند. نشیمنگاهم درد می گیره. این زجر رو به بهای چیز نا معلومی میبایست بخرم . مجبورم که بخرم.

ناگهان موبابلم زنگ  زد . یه چند روزیه که دخترکی از سر تنهایی من رو گیر آورده طفلکی تلفنی دل سپرده گرچه خودش منکره.

راستیتش من هم بدم نمیاد گهگاهی یکی مزاحمم بشه از تنهایی که بهتره . بعضی وقت ها عشق چه دمه دستی می شه.

آخ باز هم این سنگ های لعنتی آزارم می دن. چقدر کم طاقت شدم نمیتونم نیم ساعت اینجا بشینم . ماله سن هم هست آدمها که بزرگتر می شن ملاحظه کار تر و عافیت طلب تر میشن. راستی چطور می شه که آدمیزاد تنهایی آزار دهنده رو به با هم بودن دردسر ساز ترجیح می ده؟.

دلم واقعا چی می خواد؟. می خواد تا یکباره دیگه کنار ساحل بغلش کنم و گونه هام رو به صورتش بمالم و دستم رو به نشانه اینکه ما با هم هستیم به دورش بندازم و احساس کنم که هنوز امید هست و هنوز می شه برای آرزوها با سختی ها مبارزه کرد. آخ که چقدر دلم اینارو می خواد . آخ که چقدر جات خالیه. ولی افسوس که نیست و باید ...

عقل می خواست کزان شعله چراغ افروزد

برق عشق بدرخشید و همه عالم آتش زد.



مهدی واله ::: دوشنبه 91/1/14::: ساعت 9:46 صبح


یک ماهی میشه که دارم این کتاب "تهوع" رو میخونم ولی تموم نمیشه. فقط چند صفحه مونده و من منتظر یک سرانجام معجزه وار هستم تا پایانی باشه بر این داستان. ولی میدونم که آخرش هم چیزی نیست.

آخر تنهایی هیچ وقت چیزی نیست.

پا میشم از سر بی حوصلگی و سر از جلوی آینه دستشویی در میارم بدون هیچ دلیلی. فقط یادمه یک ساعته پیش که اینجا بودم خودم رو تو آینه خیلی جذاب یافتم. حالا اومدم تا مطمئن بشم.

ولی افسوس که چهره ام را این بار خیلی احمقانه یافتم. صورت پف کرده با چشمان ریز شده از سرماخوردگی چند روزه. با خط ریش هایی ورقلمبیده که انگاری رد عینک اونا رو نصف کرده. موهایم زیر نور زرد لامپ خرمایی تر به نظر می رسن ولی افسوس که در حال کم شدن هستند . سینه هایم بد نیست با این وجود برآمدگی شکمم زیر بلوز سفید رنگ لذت تماشای اونارو هم ازم می گیره.

حالا چهره ژان پل سارتر که پشت کتاب تهوع هست به ذهنم می یاد. اون با لحنی تاسف بار بهم می گه که آخر این کتاب چیزی گیرت نمیاد جز اندکی ماست مالی واسه ختم داستان.

عذر خواهی اون رو می پذیرم و اون ادامه می ده که "تهوع" رو واسه این نوشته که تنها خودشو از این حس تنهایی رهونده باشه و در پایان به این آسودگی برسه که تمام اون چیزایی که فکر می کرده به جایی ختم میشه دیگه به جایی ختم نمیشه.

اوه چهره ام بند افکارم رو پاره می کنه و از توی آینه به من خیره میشه. سکوتش می تونست سکانس اول فیلمی باشه که من قراره توش نقش یه مرد تنها رو بازی کنم. البته باید کمی پیر تر باشم با خط مویی بالاتر رفته و خطوط ضربدری چروک صورت.کاشکی این اختیار رو داشتم تا روی هر سکانسی که دلم می خواست زندگی می کردم.

اوه خدای من فردا صبح باید بعد از چند روز تب و مریضی برگردم به زندگی واقعی. همونجایی که آدما صبح ها کورمال کورمال لباساشونو کله سحر می پوشن و می زنند بیرون با یک لبخند تهوع آور.

احتمالا وقتی می رسم سر کار همه پشت میزاشون نشستن و بی صبرانه در انتظارند تا ببینن من روی چه مودی هستم. باید به همشون سلام کنم در حالیکه یک لبخند احمقانه روی لب دارم مثل اونا.

دست تک تکشون رو می فشارم و در حالیکه تو چشماشون زل می زنم به همدیگه سلام می کنیم. باید طوری این کارو بکنم که مطمئن بشن همه چیز مرتبه و دوباره می تونن به کارهای حال بهم زنشون ادامه بدن.

باید مطمئن بشن که می تونن روزنامشون رو بدون اینکه زیر چشمی منو بپان روی میز پهن کنن. چونکه ما با روی خوش به هم سلام کردیم. حالا بدون معده درد می تونن صبحونشون رو سر فرصت بخورن و یا حتی یه لقمه ای هم به من تعارف بزنن.

من وظیفه دارم که اونا رو مطمئن کنم که اجازه دارن به کارهای تهوع آورشون با شادی ادامه بدن.

اوه کاشکی این تب لعنتی چند روزی بیشتر طول می کشید...



مهدی واله ::: یکشنبه 90/6/27::: ساعت 10:1 صبح


دو تا سناریو وجود داره اگه بخوای زندگی کنی

اینکه سخت کار کنی ، پول در بیاری ، وام بگیری ، قرض کنی تا خونه ای بخری بعد هنوز امضای وامش خشک نشده به فکر این باشی که از ترس قدیمی شدنش سعی کنی عوضش کنی . خیلی خیلی خوش شانس باشی یا پولدار با پولای دیگت بازم خونه بخری ، هی بخری ، هی ریاضت که چی ؟ واسه آیندت بزاری کنار. آینده ای که مثل الانته. فوقش اینه که 20 سال دیگه داری بام از همون توالت استفاده می کنی . که چی ؟ ماله خودته. یا مثلا واسه بچت خونه بخری.

درست و حسابی مسافرت نمیری ، رستوران نمیری ، مارک نمی پوشی و باز هم کلی ریاضت. واسه چی ؟ واسه آیندت. واسه اینکه موقع مرگ تراز مالیت مثبت بشه.

دیگه اینکه با پولت حال کنی . چند محله بالاتر خونه اجاره کنی . خوب بپوشی . خوب بگردی. بالا رفتن خونه و سکه و ماشین تنت رو نلرزونه. به جای قسط خونه و وام پولت رو آبونمان باشگاه بدی ، استخر بری و چه و چه و چه. که چی؟ تو زندگی آخره آخرش بدهکار می میری.

بماند که شاید دخترت روش نشه به نامزدش بگه که پدرم هنوز مستاجره. ولی به جای افسردگی از پول تویه پیری همیشه یه چیزی به جنب و جوشت میاره.

اوه خدای من مجبوری خونت رو به جای بدهی خود نخواسته بدی اونم به بدترین وجه!

اون موقع چقدر پیش همسایه هات سر افکنده ای . میخوای اعده حق کنی و فریاد بزنی این ما حصل تلاشه شبانه روزی منه . داد بزنی اشک بریزی... چه لحظات غم انگیزی

حالا مثله کسی هستی که جفت شیش آورده ولی تو منچ مار پله به پست یه افعیه دراز خرده و می افته اون پایینا.

می خوای هر شب خواب خونتو ببینی ، دوست داری رو تختت دراز بکشی و واسه آخرین بار از توالتش استفاده کنی. وای که چقدر بد!. احساس حماقت تمام وجودتو گرفته و همه چیز رو که صاحبش بودی از دست دادی. حالا خوش شانس باشی می تونی بری یک هتل دو ستاره.

می خوای مرثیه سرایی کنی ، رمان بنویسی ، میتینگ بزاری که چی؟ . که چقدر من بدبخت و مظلومم.

چی می شد اگه می تونستی یه در کونی به خودت بزنی؟

یا یه پس گردنی بزنی طوری که چشمات بدرخشه؟

یا اینکه جلوی آینه وایسی و انگشت وسطت رو از تو مشتت در بیاری

یا اینکه بری کلی مست می کردی و خیلی محترمانه با یک لبخند از طلب کارت تشکر می کردی و وسایل شخصیتو محترمانه بر می داشتی و می زدی بیرون.

پیپت رو گوشه لبت می ذاشتی و روی جدول روبروی خونت با چشمای خیس و مغرورت واسه آخرین بار با شاهکار زندگیت وداع می کردی.

بعد کلاه شاپوت رو می دادی پایین و یک تیزر کلینت ایست وودی آخرش می ذاشتی.

درسته اگه فکر می کنی که درسته و غلطه اگه فکر می کنی که غلطه

 



مهدی واله ::: شنبه 90/6/5::: ساعت 11:42 صبح


بچه که بودم حدود ده یازده ساله ، با خودم فکر می کردم اگه تو جنگ تیر بخورم خودمو سفت فشار میدم و نمی میرم. برام عجیب بود که چرا آدما با تیر خوردن می میرند. می گفتم لابد اونا نمیدونن که باید خودشونو سفت یگیرن تا نمیرن . اونا راز زنده بودن رو نمی دونستن.

اما حالا از تیر خوردن می ترسم. می ترسم که بمیرم. احتمالا اولش یک صدای مهیب برخلاف میلم منو صدا می زنه و منتظر می مونم که قفسه سینه ام به شدت درد بگیره. یک سوزش فزاینده منو فرا می گیره. بعدش احتمالا می فهمم که دقیقا کجام تیر خورده. با یک احساس غافلگیری دستی به روی جای شکافته شده می کشم. سرم سنگین می شه و در حالیکه خاطراتی از زندگیم رو با حس وداع گونه مرور می کنم حسرتی نادمانه وجودم رو در بر می گیره که مهدی زندگیت تموم شد. بعد یواش یواش نفسم رو از دست می دم و میمیرم.

چه چیز منشا این تغییره ؟

آگاهی یا ترس؟



مهدی واله ::: یکشنبه 90/5/30::: ساعت 11:12 صبح


این شب ها اگه همت کنی و مثل من ساعت 3 بزنی تو دل خیابون های تهرون ، شب های دل انگیزی رو تجربه خواهی کرد. شب های متفاوت با آدم های متفاوت.

شانس این رو پیدا می کنی تا خیابون ولی عصر رو با سرعت 80 کیلومتر بری بالا و برگشتنی ماشین رو بزاری تو دنده 2 و با خیال راحت در حالیکه کله پاچه رو هضم می کنی به آهنگ مورد علاقت گوش بدی و از غول خفته خیابون های تهران در امان باشی.

اطراف کله پزی سید مهدی نزدیک باغ فردوس می تونی ماشینهایی رو ببینی که توی روز عمرا بتونی. جوون های خوش تیپ با هیکل های ورزیده . دخترای خوشگل و رنگارنگ پشت ماشین های مدل بالا.

دوستم می گه اگه یه آماری بگیری می بینی بیشتر اینا با پوله مهریشون رفتن ماشین شاسی بلند خریدن. نوش جونشون حالا منفعتش به همه می رسه. یه زمانی معلوم بود کی پشت چی می شینه. مهندسا رنجروور و کامارو می روندن ، معلم ها تویوتا کرولا ، بانکی ها پژو 504 ، دکترا بیوک و شورلت و کارخونه دارها کادیلاک و بنز. اما حالا نمیشه فهمید طرف چکارست.

خلاصه این شب ها مختص اونایی هست که روزها کار ندارن و به قولی غم نون ندارن . بیشتر اونان با بعضی ها مثل من که خواب ندارن و وسوسه کله پاچه می کشوندشون تو خیابون. کله پاچه دستی 26 هزار تومن!.

یه زمانی ماه رمضون خنده مکروه بود. الان کارناوالیه واسه خودش. ملت بیشتر می خورن ، بیشتر می خوابن و بیشتر تفریح می کنن.



مهدی واله ::: یکشنبه 90/5/23::: ساعت 5:0 عصر

   1   2   3   4   5      >

>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 48
کل بازدید :106476
 
 > >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
 
 
 
>>موسیقی وبلاگ<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<